تبليغاتX
صبا آتـیـش پـاره





           

            Image hosting by TinyPic




نوشته شده توسط صبـا در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 13:13

لينک ثابت ||

همه چی به چشمام سرده ...!

 

همه چیز به چشمام سرده .....

پس بی پرده.......

 حرف حق و میزنم .....

زخم برده .....آره زخم برده....

 

سلام ........

 

قفسي بايد ساخت.......

 

هر چه گنجشک و قناري .......

 

چرا پرنده ها رو بندازيم تو قفس؟؟؟

 

اونا که خوشن......

 

اونا که آزاده آزادن .......

 

بايد خوشي ها رو تو قفس کرد .....

 

بايد قه قه خنده ها رو اسير کرد .....

 

بايد لبخند و به دام کشيد .....

 

آخه اين خندس که داره مي ميره .....

 

اين خوشيه که مثل ماهي ليز مي خوره .....

 

اسيرشون کن ....نفس نکش .....صدات در نياد

 

بزار بمونن ......اگه برن کلات پس معرکس.....

 

                  ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

دلم مي خواد نفسم رو با بالشتم تقسيم کنم ......

 

نمي دونم چرا ولي آدم و آروم مي کنه!!!

 

نه؟

يکي ماله اون يکي ماله تو .....

 

گاهي دلم مي خواد گريه کنم .......

 

بالشتم و بغل ميکنم به ياده تمام کسا يي که دوست دارم بغلشون کنم

يکي ماله من يکي ماله اون ......

 

دلم مي خواد تو بالشت غرق بشم  و .......

 

يکي ماله من يکي ماله تو ........

 

وقتي دلم نمي خواد کسي هق هق گريه هامو بشنوه .....

 

بالشتم به دادم مي رسه .....

 

يکي ماله من يکي ماله تو .......

 

گاهي دلت مي خواد همشو بدي به بالشتت .....

 

دلت مي خواد بالشتت خيانت کنه و ديگه سهم تو رو نده .....

 

يکي ماله تو يکي ماله اون!!!

 

نه!

همش ماله بالشتم!!!

 

            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

داشتم نظرات و مي خوندم

 

سامان: سلام


بابا عجب حوصله اي داري تو


خوب تلافيه اين چند مدتيو که نبودي در اوردي هاااااااااااا

 

همشو خوندم برام جالب بود ولي يه نصف خط خيلي برام از همش

 

مهمتر و ناراحت کننده تر بود اونم اين که ميگي داييت هنوز خوب نشده


من که واسه دايي جون دعا ميکنم ....

 

سوسک کوچولو... ( سارا):

 

salam..khofi...kamelan movafegham

  dayit ham khof mishe ...

 

سايه :قشنگ بود خيلي ولي حقيقته مگه نه؟ حقيقتم تلخه....

 

گل کش چراغ مهتابي:خيلي خري!چرا به ياهو 360 من سر نمي زني؟

 اگه بهت سر زدم !

 

محمد:سلام صبا جان ديگه سر نميزني


پست جديدت عالي بود


خواستم بگم وبلاگو رو حذف کردم و وبلاگ جديدي راه انداختم اگه

موافقي با هم تو اون وبلاگ تبادل لينک کنيم


فعلا باي سر بزن


محمد

 

مهدي:صباي عزيز


خيلي وقته که از شيطونيهات خبر ينيست !

نوشته هاي تلخ و شيرينت رو خوندم .


ريشه همه اين چيزها تو خود ماست .


من ، پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و ...


ولي :


اندکي صبر ، سحر نزديک است .


شاد باشي


منم به روزم

 

و ...........

 

 

بايد بگم که ۴۰ روز که نه ....بيشتره ....شيطوني و کنار گذاشتم ....

ميگم و مي خندم .....

اما دارم خل ميشم ........

ديگه خسه شدم بايد ميگفتم ......

بايد ميگفتم بابا منم آدمم ......

چرا فکر ميکنين اگه ميخوام ۱۰ دقيقه تنها باشم لوس کردم خودمو؟

چرا ؟

حالا خنديدن دليل نمي شه که هيچ غمي ندارم !!!

 من بچه م ......

 

تو رو خدا اينو بفهمين ...!

 

من دوست ندارم غصه بخورم .....

 

دلم مي خواد بزرگترين مشکلم گم شدن عروسکم باشه ....

 

دلم مي خواد اگه وقت و بي وقت زدم زيره گريه کسي نگه اين خل

 شده

وااااااااااي دارم ديونه مي شم .......

 

منم بلدم گریه کنم ......

 

چرا نمی خواین با ور کنین .......

 

این منم .......

حتی تو نمی تونی بفهمی من دارم خل می شم ....

 

اين که نبايد به روي خودم بيارم که اون قدر اعصابم خورده که ....

 

من داييمو خيلي دوس داشتم .....دارم .......

 

کاشکي فقط از اين ناراحت بودم که مثلا خيره سرم يکي که دوسش

داشتم منو ولم کرد و من اونو ول کردم ......

 

مهم نیس.....اون به راه خودش رفت  و منم به راه خودم!

 

شاید ........

 

 اما ......

داييم ..........

کاشکي دعاهامونو خدا قبول ميکرد....

 

۲۹-۳۰ سال......

 

خيلي زوده براي مردن .........

 

 

~~~~~~~~~~شاید دیگه نیام ~~~~~~~شایدم بیام !!! نمیدونم!

 

 

       Image hosting by TinyPic

 

 

 

 

 




نوشته شده توسط صبـا در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 15:18

لينک ثابت ||

حالا میگین چی کا کنیم؟؟؟؟

 

سلام ..................

 

اينو يه جايي خوندم ....خيلي خوشم اومد!!

 

آقا پسرا لطفا پرو  نشن ...

                  

                         !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اگه سرت داد زدن آروم گريه کن.

 

اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن.

 

 اگه بهت توهين شد ساکت بمون. چرا؟

 

چون دختري!

 

 چون به خاطر احساستي بودنت نياز به بغض و گريه داري.

 

چون به خاطر ضعيف بودنت نياز داري که يه زورگو بالاي سرت باشه.

 

چون تو محکومي به مطيع و آروم و معصوم بودن.

 

پس همه دارن احتياجات تو رو برآورده مي کنن! همه دارن بهت

 

لطف مي کنن!

 

اما فاجعه اينجاس که گاهي اين ميون بعضي از خانوماي واقعا

 

محترم هم مي خوان به نيازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا

 

 بندازن.

 

 و واي به حالت اگه فقط يه کم با اونا توي بعضي مسائل مخالف

 

 باشي.....

 

                   ~~~~~~~~~~~~~~~~~~


توي تاکسي نشستي.

 

 سمت چپ يه خانوم چاق چادري نشسته.

 

پاهاشو طوري گذاشته که نمي توني خودتو به سمت چپ

بکشي.

 

 سمت راست يه پسر مي شينه که از همون لحظه ي اول زن

 

 بودنت رو بهت ياداوري مي کنه.

 

 چطوري؟

 

اينجوري که هي خودشو مرتب بهت نزديک مي کنه و تو بايد

 

 خودتو اونطرف بکشي.

 

 انقدر ادامه پيدا مي کنه که ديگه جايي نمي مونه.

 

نفست رو حبس مي کني شايد با اين کار کوچيکتر شي و جاي

 

کمتري بگيري حالا بايد گرماي چندش آورش رو تحمل کني و

 

صدات هم در نياد. چرا؟

 

 چون دختر بايد حيا داشته باشه.

 

 و اعتراض تو به همه اعلام مي کنه که دارن به حقوقت تعرض

 

مي کنن.

 

واي!چطور مي توني بذاري ديگران اينو بفهمن؟!

 

مگه تو حيا نداري؟!

 

توي ذهنت ۲ تا راه رو بررسي مي کني.

 

يا بايد پياده شي يا خودتو بيشتر جمع کني.

 

 اگه پيداه شي ديگه معلوم نيست کي برسي تازه توي اين

 

سرما و مه ممکنه گير يکي بدتر ازاون بيوفتي.

 

 پس خفه مي شي و بيشتر مي چسبي به زنه.

 

 ماشين به ميدون مي رسه. خانوم محترم همچين خودشو روت

 

ميندازه که فکر مي کني متوجه ي موقعيتت نيست.

 

واسه ي همين با التماس نگاش مي کني به اميد اينکه بفهمه و

 

بهت کمک کنه.

 

ولي انچنان نگاهي بهت ميندازه که ازخودت خجالت مي کشي.

 

 چرا؟ چون از نظر اون تو يه مفسد تمام عياري!

 

 تو آرايش داري. مانتوت کوتاه يا تنگه موهات پيداس.

 

 کلا سر و وضعي داري که از نظر اون خودت مي خواي که از بغل

 

 يه پسر بپري بغل اون يکي.

 

 نه! تو حتي محتاج ترحم هم نيستي!

 

به فکر نجات خودت ميوفتي. به پسره که ديگه داره مياد توي دلت

 

 نگاه مي کني.

 

 اصلا به روي خودش نمياره. اما کم کم عقب نشيني مي کنه و

 

 خودشو مي کشه کنار.

 

 يه نفس راحت مي کشي و دست به دامن خدا ميشي:

 

 خدايا چرا اين مسير انقدر طولاني شد؟

 

خدايا ببخش که فلان کار رو انجام دادم.

 

 ديگه تنبيه من بسه.

 

 ديگه انجامش نمي دم.

 

 خدايا خواهش مي کنم.

 

 خدايا اين پول رو ميندازم توي صندوق صدقات تو فقط يه کاري کن

 

 که زودتر تمون شه.

 

 خدايا.......

 

يهو از جا مي پري.

 

 آقا مي خواد از توي جيب عقب شلوارش پول در بياره اين وسط

 

 يه لطفي هم يه تو ميکنه.

 

نگاش مي کني و سعي مي کني در کمال سکوت و در حالي که

 

 حياي دخترونه! رو حفظ مي کني بهش بفهموني که اون

 

منحوس ترين موجوديه که تا به حال ديدي.

 

 آقا چيکار مي کني؟

 

اينبار يه لبخند تحويلت مي ده!

 

 حالا کاملا احساس يه سوسک رو درک مي کني وقتي زير پا له

 

 مي شه.

 

به وجودت داره توهين مي شه.

 

به حقوقت داره تجاوز مي شه.

 

 انسانيتت به تمسخر گرفته مي شه.

 

 غرورت داره محو مي شه

 

 تجاوز حتما اين نيست که ببرنت توي يه خونه و هر بلايي

 

خواستن سرت بيارن و بعد تبديل بشي به يه زن بدون حق

 

 زندگي و زن بودن.

 

 اينم يه تجاوزه.

 

علني و آشکارا و در ملا عام!

 

روزي هزار بار توي تاکسي و خيابون بهت تجاوز مي کنن.

 

به احساساتت.

 

 به شعورت

 

به عاطفه ات

 

 به غرورت

 

به معصوميتت

 

به اعتقاداتت

 

وبه دختر بودنت.

 


پسره دوباره از فکر درت مياره.

 

با آرنج به پهلوت مي زنه.

 

 نمي شه گفت مي زنه در واقع نوازشت مي کنه.


چي فکر مي کنه؟ که دوست داري؟ که خوشت مياد؟

 

 نه .مي دونه که اينجوري نيست.

 

 از رفتار تو وچندين دختر قبلي خوب اينو فهميده.

 

پس مي فهمي که در کمال آرامش داره جلوي چشم همه

 

توهين و تجاوز به روح تو رو انجام ميده.

 

و تو ميون اونهمه آدم راه نجات وپناهي نداري!

 

ديگه جونت به لبت مي رسه.

 

 توي چشماش نگاه مي کني و مي گي درست بشين.

 

و در جا پشيمون مي شي.

 

 راننده از توي آينه خريدارانه نگاهت ميکنه.۲

 

تا پسر جلويي پچ پچ کنان مي خندن و اون ميون مي شنوي که

 

 يکيشون مي گه صد بار گفتم يه ماشين بگير که صندلي عقبش

 

 خالي باشه....

 

 و از اونطرف خانوم محترم آهسته ميگه اگه بدت ميومد که خودتو

 

 واسش درست نمي کردي!!!!

 


حس ميکني دنيا دور سرت مي چرخه.

 

احساس خفگي و لرزيدني که نمي دوني از سرماي بيرونه يا

 

توهين به مرز جنون مي رسوننت.


تمام نيروت رو جمع ميکني و مي گي : پياده مي شم آقا.


پسره وقتي مي خواد پياده شه انقدر مياد عقب که تک تک

 

 اعضاي بدنت رو حس مي کنه.

 

 ديگه کنترلت رو از دست مي دي.

 

 هولش مي دي جلو : کثافت.

 

 جلويي ها مي خندن. زنه يه چيزي حواله ات ميکنه شايد همون

 

 کلمه رو.

 

و پسره با چندش آورترين صدايي که تا حالا شنديدي مي گه:

 

جــــــــــــــــــــــــون!


برمي گردي. دلت مي خواد بزني توي دهنش.

 

ولي سوار مي شه و ميره.

 

مي ره و تو مي موني.

 

 توي اون هواي سرد و تاريک توي اون مه.

 

 تو مي موني و احساسات سر کوب شدت.

 

 تو مي موني و ضعف راه رفتنت.

 

تو مي موني اعتقادات تمسخر شده ات .

 

تو مي موني و دوراهي هات يا بدتر از اون گمراهي هات.

 


اگه از يه روسري صورتي خوشت بياد مشکل داري؟

 

 اگه فقط آرايش رو به صرف زن بودن و نيازي که توي وجودته

 

دوست داشته باشي خرابي؟

 

 اگه همه جا با بابات يا داداشت يا يه مرد ديگه همراهت نباشن و خودت

 

 با ماشين مسافرکشي بياي و بري

 

 تو کسي هستي که واسه ي عرضه کردن خودت اومدي و منتظري که

 

 هر کسي روت يه قيمتي بذاره؟

 

 اگه از يه زن بخواي حالا که احساس بي پناهي مي کني حاميت باشه

 

 بايد به خاطر تفاوت ظاهريتون خودش تو رو محکوم کنه؟

 

توي کدوم دين و مذهب اين اومده؟


حالا ديگه تو مي موني و ترديد هات

 

به دين

 

به مذهب

 

 به جامعه

 

 به آدماش.

 

 به آدما که مي رسي تو مي موني و هيولاي نفرت.

 

 نفرت از زنهايي که خدا و رسولش مي گن اسلام دين نيت و اونا

 

 مي گن دين چادر!

 

تو مي موني و نفرت از مردا.

 

تو مي موني و .... نفرت از خودت .............

 


امروز کلي توي سرما منتظر دوستم وايسادم.

 

وقتي اومد روي صورتش جاي اشکايي بود که يخ زده بود.

 

اين اتفاقا اولين بار نيست که ميوفته.

 

اما ايکاش پسرايي که اين کارا رو مي کنن مي فهميدن که

 

چه تاثري توي زندگي ديگران مي ذارن.

 

يا حداقل اگه بعضيا بيمارن اونايي که نيستن جلوي اينجور موضوعات

 

رو بگيرن.

 

 چرا بايد چندين روز به دختر خراب شه و رفتار عصبيش زندگي

 

 خونواده و نزديکانش رو هم به هم بريزه؟

 

به خاطر اين بعضي ها فکر مي کنن اين موضوع خنده داره يا سرگرم

 

 کنندس؟


اينو فقط واسه ي پسرا ننوشتم

 

 کاش دخترا هم بفهمن گاهي اوقات بايد از حقوقشون دفاع کنن

 

 حتي اگه به قيمت حرفه ناجور يه آدم نفهم باشه.

 

حداقلش اينه که خودشون آرومتر مي شن.

 

 حداقلش اينه که مي دونن اگه بهشون توهيني شده اونام در

 

حد توانشون سعي کردن از شخصيتشون دفاع کنن.

 


با سکوت هيچوقت هيچي درست نمي شه....

 

 

Image hosting by TinyPic

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

يه شب تو زمستون

 

صداي آقا پيچيد توپيد به توي دالون

 

آي دختره ورپريده

 

بدو مادرت باز زايئده

 

ديدم صداش ناراحته

 

گفتم آقا باز دختره؟

 

خنديد و گفت : آره بابا باز دختره

 

رفتم پيشش   نگاهي کردم به جيبش  چشم روشني خبر نبود

 

آقام به حال خود نبود

 

گفتم :آقا دختر بده ؟ داد زد و گفت :دختر بده؟

 

دختر همه اش تو دست و پاي آدمه   نه کاري از پيش مي بره

 

نه زندگي پيش ميبره

 

نه گاو ميشه براي من  شخم بزنه زمينه من  نه رعيت ارباب ميشه

 

مزدش برام يک سيخ چلو کباب مي شه

 

دختر فقط غر ميزنه  دور از جونت فقط زر ميزنه

 

تا وقتي توي قنداقه  يک دم فقط شير مي خوره آب پس ميده

 

ماده فقط گاوش خوبه

 

علف بيش شير بت ميده

 

گفتم با هزار گلايه آقا حالا که دختره اسمش چي باشه بهتره؟

 

اسمش باشه همين بس  يا بگذاريد دختر بس

 

گفتم :تو رو به زهرا اسمش باشه ثريا؟

 

فرياد کشيد با دعوا  چي؟ بذارم ثريا

 

تا اون ننه ات از فردا   هي دختر بندازه   تا سيارهام بسازه

 

اسمش همينه و بس   اسمش ميشه دختر بس

 

گفتم آقا مي اي بريم پيشه ننه

 

با ناله گفت: اي آقا جون برم بگم که چند منه؟

 

گفتم ننه ناراحته  خنديد و گفت : ناراحتيش فقط ماله يک ساعته

 

از فردا باز لپاش برات گل ميندازه

 

غصه نخور ذات زن ها حقه بازه

 

گفتم آقا بي انصافي  بدون حد و اندازه

 

فرياد کشيد: بي انصا في از اون که دختر برام پس مي اندازه

 

رفتم يواش پيش ننه  هر چي بگو ازش کمه

 

چشماش نگو کاسه خون  ميکند لپا شو با نا خن

 

دلم يهو ريخت رو زمين  گفتم ننه ناراحتين؟

 

پرسيد يواش آقات چطور ناراحته؟

 

گفتم : که اي بگي نگي بي طاقته

 

گفتم : ننه دختر بده؟

 

خنديد و گفت : دختر از مردمه ننه

 

دختر بايست يه روز شو هر کنه   بچه اشو خشک و تر کنه

 

بايست شو هر داري کنه   يک عمر عزا داري کنه

 

کي گفته دختر بده   دختر از مردمه ننه

 

دلم به حال ننه ام سو خت از خودم بيزار شدم

 

دختر بودم پيشه خودم خار شدم

 

نگا کردم به بچه   بچه نگو تربچه

 

خوشگل و ناز نازي  با دما غش کردم بازي

 

چشماش هنوز بسته بود   حتما اونم خسته بود

 

از همه بي مهري   از دنياي اين شکلي 

 

رفتم با غم تو ايوون

 

خدا رو فرياد زدم   آه اي خداي سنگدل   ما دختريم يا مشکل

 

چرا تو بين بنده هات اين همه فرق گذاشتي

 

چرا پسر عزيزه اما دختر تکراري

 

اصلا حالا که ديدي دختر جايي نداره چرا دادي به ما ها اين دختره

 

بيچاره

اي کاش از اون اول ها ما رو تو گور مي کردند

 

اي کاش که مثل قديم ها زنده به گور مي کردند

 

مگر ما دختر ها جه کرديم به جون آقامون

 

که از سره صبح تا شب مي کوبن تو سرامون

 

از صبح تا شب تو تاريکي توي دالون نون ميپزم کي گفت يه بار

 

بسم الله

 

ظهر تا شب چنگ ميزنم فرش مي بافم کي گفت يه بار

 

ماشاء الله

 

غروب که شد شام مي پزم ، شام مي ارم کي گفت يه بار

 

ايو الله

 

عزيز يه حرف هايي ميگفت به راست نمي گرفتيم

 

عززيز خوب حرف هايي ميزد ما درس نمي گرفتيم

 

ميگفت که دخترون فقط لباس و کفنشون سفيده

 

بختشون يک سر سياست و بي سپيده

 

ميگفت از ما بهترون بستن بخت ما دخترون

 

يا اين که ما کالا ييم و مي دن ما رو به ديگرون

 

خلاصه دلم گرفته

 

 خودت يه روزگاري دل ننه آقامو به داشتنم کن راضي

 

گذشت از اون ماجرا چند روز بعد از اون دعا

 

ننه ام منو کرد صدا

 

هي به دور من چرخ زد هي با خود گفت و حرف زد

 

گفتم :ننه ؟چه خبره؟گفت: دختر بد خوش قدمه  خواستگارت پشت دره

 

گفتم که گيسام و بکنه  مگه نگفتي شوهر بده

 

ننه گفت با خنده حالا خوبه يا که بده  شانسه بگيرش که نپره

 

اقبال برات رسيده نميشي يه وقت ترشيده  اون هم تو اين

 

روزها که دختر مثل جن شده و پسرم مثل بسم الله

 

دوماد پسر حاج عباسه خوش رو و خوش لباسه

 

دختر تو ده فراوون  تو رو مي خواسته حالا برو به مطبخ خيالتم باشه

 

تخت

 

تا گفتم دختر کجايي  يه سيني بردار بيار با ? استکان چايي

 

يهو صداي در آمد  از لاي در ديدم که يه پيرمرد تو اومد

 

تا ننه فرياد کشيد که دخترم کجايي يهو همه چيز يادم رفت

 

اي واي خاک عالم کو استکان کو چايي؟

 

ننه ام گفت با صرافت  اين دخترم، جهازشم نجابت

 

نجيب و بي نيازه  فقط داره يه خواسته

 

شير بها و مهريه باشه به حد لازم

 

يهو تو جام وا رفتم   دستبوسه اقام رفتم

 

گفتم به گريه و زاري  منو تنها نزاري!

 

اين يارو از خودتم پير تره ندي منو با خودش ببره!

 

اما آقام گوش نکرد منو همراه اون از خونه به در کرد

 

پام که رسيد به خونه حاج رسول  تازه فهميدم که يه هوو دارم به اسم

 

آبجي بتول

قوز حاج رسول کم نبود اينم قوزه بالا قوز

 

کاش خاله سوسکه بودم  بازم به موش لحاف دوز

 

از صبح تا شب کارم زاري شده بود  ناله و نفرين شده بود

 

دعا و آمين شده بود

 

اما حاج رسول زرنگ بود دم به تله نمي داد

 

از سر صبح تا شب دم به دل من نميداد

 

اما هنوز يه سال و يه ماه نگذشته  حاج رسول از گريه من شده بود

 

 خسته

آبجي بتولم اين وسط بل گرفت 

 

مثل اسپند رو آتيش گر گرفت

 

هر روز کارمون دعوا يا پخت نذر و حلوا

 

نذر هر کجا بگيره اون يکي زود بميره

 

تا اين که من مادر شدم صاحب يه پسر شدم

 

براي رفع مشکل نذر کردم و اسمش و گذاشتم محسن

 

از اونجا که آقاي من عاشق پسر بود   گفتم تا تنور داغه

 

خميرو بايد چسبوند

 

گفتم يه روز به شوهر براي ننه ام دلواپسم

 

گفت: با غرور زن مني مال مني فقط تو خونه مني

 

گفتم با خودم: آقام ميگفت به موقع شوهر با مرام کمه

 

ديدي ديدي دختر خانم که حرف حق ماله آقاي آدمه

 

گفتم يواش با ناز و تب که حاج رسول راضي شو و نکن غضب

 

فرياد کشيد : آي ضعيفه آروم بگير  اين قدر نکن منو دلگير

 

کي دو ساله جون ميکنه  نون مياره آب مياره

 

اون کيه که واسه تو کاکل زري ات چوب ميشکنه پول مياره

 

گفتم با غضب اي بي نسب ننه و آقام پونزده ساله منو به دندون

کشيدند

نونم دادند به جاي آب دوغم دادند

 

ميکشيدند تو اون سال ها منت هيچ چيزم نبود حالا برام سر ميکشي رو

 تو ميکني کبود؟

 

يهو اخماش تو هم رفت  نگاش به جنگ من رفت

 

بقچه مو بست به سر عت بچه مو داد به دستم

 

گفت برو گمشو بيرون بي خود به تو دلبستم

 

گفت برو اي بيچاره هر چيز يه قدري داره

 

دختر اصغر کاه کش چه شاني به من داره

 

گفتم که بي مرامي نبيني جز سيا هي

 

گفت آره بي مرامم برو که زن نخواهم

 

انداختم ، از خونه بيرون شدم با طفلکم حيرون و ويرون شدم

 

نه ترسيدم نه موندم  يه آيتالکرسي خوندم

 

گفتم يا علي مدد  ميرم که برم به مقصد

 

دو سه روزي طول کشيد تا چشمام ده و بديد

 

تا رسيدم به خونه دلم گرفت هي بونه

 

نکنه آقام دعوا کنه نکنه جيغ و هوار کنه

 

نکنه منو برگردونند  از اين هم منو برونند

 

گفتم که بد بد آرد در مي زنم هر چه پيش آيد خوش آيد

 

تا در زدم آقام درو روم باز کرد

 

منو که ديد خودشو تو بغلم رها کرد

 

گفتم آقا ناراحتي غصه داري ننه کجاست؟

 

گفت دخترم عزاداري ننه ات الان پيش خداست

 

يهو پاهام سست شدند نگاهم افسرده شد

 

بچه رو دادم به آقا تنم رو فرش ولو شد

 

چشمامو که باز کردم آقام بالا سرم بود

 

نگاهش خسته بود دستش روي سرم بود

 

گفم آقا پسر من برلي تو  يادته دلت پسر مي خواست

 

تحفه من براي تو اشک از چشماش جاري شد

 

نگاهش مهتابي شد

 

گفت آقا جون نمک نپاش به زخم من مي خواهم که فرياد بزنم

 

عشق من و دختر من دلم پوسيد تو اين خونه هي ميگرفت تو رو بونه

 

اما حالا که اين جايي نفستم مقدسه اينو بدون که آقات

 

همه کارهاش بدون قصد و غرضه

 

گفتم آقا انگار ميگي دوستم داري؟

 

گفت: معلومه سربه سرم ميزارس؟

 

گفتم اما شوهر من محکم زده بر سر من برام شده يه اهرمن

 

حتي اگر رگ بزنن از گردنم  هر روز و شب آدم بيارند عقبم

 

پاي بازگشت ندارم

 

با خنده گفت بخواي بري ديگه خودم نمي زارم

 

گفتم:آقا بچه مو به تو ميسپارم حس ميکنم جون ندارم

 

گفت:اي آقا خسته شدي  از راه دور کوفته شدي

 

گفتم:آقا خوابم مياد  اجازه هست که بخوابم

 

گفت:بخواب اي عروسک من ديگه هيچ کس رو جز تو ندارم!!!

 

 

                          !!!!٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬!!!!!!٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬!!!!!!    

 

 

این شعرو از یه کتاب برداشتم >>>> من دختر نیستم!( پگاه بختیاری)

 

میدونین اون متن اول خوب قبول دارم!

 

این روزها گاهی آدم به خودشم شک می کنه

 

اما خوب این شعر ......

 

دوره ی این چیزا تموم شده.....

 

این حرف ها ماله زمانه سر بازیه هیتلره......

 

الان دوره ی شماره و چت و اینترنت و ....

 

هزار کوفت و بدبختیه دیگس....

 

 

نمی دونم آقا پسرها از این کاراشون چه لذتی می برن؟

 

البته همشم تقصیره اونا نیس

 

درسته که بعضی از دخترام خودشون تنشون می خاره...

 

اما به هر حال

 

خیره سرمون تو مملکت امام زمانی زندگی می کنیم

 

 

خدا آخر عاقبته هممون و به خیر کنه

 

 

 

Image hosting by TinyPic

 

داییم هنوز حالش بده...................




نوشته شده توسط صبـا در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 12:24

لينک ثابت ||

تولدم مبارک!!!!!!!!

و خداوند صبا را آفرید .............

 

>>>>>>>

Image hosting by TinyPic

تولدم مبارک >>>>>>

 

 

              ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

 

شما ها که واسم هیچی کادو نیووردین!

 

حداقل واسه داییم دعا کنین!!!>>>>خیلی حالش بده

 




نوشته شده توسط صبـا در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 17:32

لينک ثابت ||

تولت مبارک!!!

سلام سلام خوفین؟؟؟

 

من چی کا کنم خووووووو؟؟؟نمی شه بیام نت!!!

 

حالش نیست؟حسش نیست؟

 

میدونین که..........

 

اول من همین الان فهمیدم تولد سیامک بود!!!

 

             

           *****@!$ ***** @!$ ****** @!$

 

              تولدت خوف باشه!!!

 

    Image hosting by TinyPic

 

خوب حالا از کنکوری های بدبخت بگم که امسال روهمشون از دم

 

 گند زدن رفت پی کارش....

 

بیچاره اونایی که خر زده بودن......

 

حسابی سرشون کلاه رفت.......

 

این مطلب رو که تا لحظاتی بعد مشاهده میکنین و شا خاتون

 

در نمیاد(آدم که شاخ در نمی آره که)

 

ماله مرتضی نوشته ......جریان مرتضی و ماشینه محبوبشه!!!

 

بخونینش:

 

سلام
 
 
امروز قسمت اول ماجراهایی که با ماشینم داشتم رو براتون
 
 
می نویسم
 
 
ماجرای اولم از همون فروشگاه و محل تحویل ماشین آغاز
 
 
میشه.
 
تازه رسیده بودم دم در ایران خودرو که دیدم دل و روده چند تا پژو
 
 
405 و آردی رو مکانیک ها ریختن زمین و دارن از خنده روده بر
 
 
میشن.
 
 
به زور خودم رو جمع و جور کردم و رفتم سراغ مسؤل فروش و
 
 
کسی که ماشین رو باید از اون تحویل می گرفتم.
 
 
چشتون روز بد نبینه،تا منو دید زود خودش رو جمع و جور کرد و با
 
 
 یه خنده مرموزی که رو لباش انداخته بود اومد پیش من و با
 
 
صد تا زبون بهم تبریک گفت و از سیاستهای هزارودویست ساله
 
 
ایران خودرو در مورد ساخت هواپیما و موشک قاره پیما
 
 
برام نطق کرد و رو سر من دو تا شاخ درآورد.
 
 
بالاخره هم منو برد حیاط و گوشه حیاط یه ماشین نشونم داد و
 
 
 گفت اون ماشین شماست.
 
 
با صد تا شیرینی و این حرف ها ماشین رو گرفتم و زدم
 
بیرون.
 
سر اولین چراغ قرمز وایساده بودم که دیدم چراغ بنزین روشن
 
 
 شد،
 
گفتم برم بنزین بزنم،
 
وقتی چراغ سبز شد خواستم بدم دنده یک که حرکت کنم دیدم
 
 
 اصلا دنده جا نمی افته
 
 
 حالا خودتون رو بذارید جای من ماشینتون پشت چراغ وایساده
 
 
و از پشت راننده ها بوق می زنن و بد و بیراه بار خودتون و
 
 
ماشینتون می کنن،چه حالی میشدید.
 
 
بالاخره با یه ترفند مهندسی و به قول استادمون تو دانشگاه با یه
 
 
 قضاوت مهندسی با دنده دو ماشین رو حرکت دادم و رفتم
 
 
سمت پمپ بنزین و بنزین زدم و با همون دنده دو حرکت کردم
 
 
 
و برگشتم ایران خودرو که مشکل ماشین رو بگم.
 
 
تا رسیدم دم در تعمیرگاه دیدم دو تا مرد گردن کلفت آچار به
 
 
دست اومدن بالا سرم و گفتن چی شده نرفته برگشتی؟!
 
 
من هم با خونسردی تمام مشکل رو براشون تعریف کردم و اونا
 
 
مثل دو تیکه یخ به حرفام گوش دادن و وقتی حرفم تموم شد یه
 
 
 نگاه به همدیگه انداختن و یه دفعه عین بمب اتمی منفجر شدن
 
 
 و از خنده افتادن زمین.
 
 
راستی این دو تا همونایی بودن که دل و روده اون ماشین هایی
 
 
 که اول دیده بودم و ریخته بودن زمین.
 
 
سرتون رو درد نیارم ، بالاخره بعد از کلی خنده یکی شون
 
 
بهم گفت که در راننده رو باز کنم.
 
 
من هم با کلی تعجب که چرا این مکانیک نمی گه در کاپوت رو
 
 
بزنم بالا،در راننده رو باز کردم و اومدم پایین.
 
 
مکانیکه یه بادی به قبقب انداخت و روغن دستاشو کشید به
 
 
شلوارش و رفت زیرپایی سمت شوفر رو در آورد و گفت مشکل
 
 
 شما از این زیرپاییه!!!!
 
 
من داشتم بغل اون دوتا شاخی که مسؤل فروش رو سرم سبز
 
 
 کرده بود دو تا دیگه هم شاخ در میاوردم.
 
 
از مکانیک پرسدیم آخه یعنی چی؟؟؟
 
 اونم خندید و گفت که زیر پایی سُر می خوره و میره زیر پدال
 
 
کلاج و نمی ذاره که کلاج کامل گرفته بشه به همین خاطر
 
 
دنده جا نمی افته،بعدشم یه تیکه طناب آورد و زیر پایی رو بست
 
 
 به زیر صندلی که سر نخوره.
 
 
منم خوشحال و خندان رفتم سمت خونه.
 
 
حالا این اولین ماجرا بود که به خیر و سلامت گذشت.
 
 
ماجراهایی داشتم که بعدا براتون تعریف می کنم که واقعا
 
 
بعضی هاشون خنده دار و بعضی هاشون ...
 
 
 
 
 
تا بعد ....>>(وای بیچاره مرتضی ..چه سره کاری رفته ها)
 
 
 
 
 

 

 

 




نوشته شده توسط صبـا در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 و ساعت 20:6

لينک ثابت ||

بی خیال!!!!

سلام......

 

می دونین !!

 

به بعضی ها خوشی نیو مده.....؟؟

 

یکیش خوده من !!!

 

نشد یه بار.......

 

۱۰ روز بیشتر نبود خوش بودم.....غافل از اینکه ۲ هفته ی نفرین

 

شده پیشه رومه....

 

دیگه بسه......

 

             ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

اه این قدر وول وول نکنین.........

 

التماسم نکنین فایده نداره......

 

بسه دیگه خستم کردین........

 

من میخوام بکشمتون.......

 

میخوام چالتون کنم.......

 

اه اه......

 

گریه زاری راه نندازینااااا...........

 

اصلا حوصله ندارم.......

 

من دیگه حوصله ندارم شما ها رو تو سرم نگه دارم......

 

اینجوری دیونه میشم........

 

مگه عقلم کمه.....(خوب آره،راست میگین کم که

 

دارم......

 

اما این حرف ها فایده ای نداره........

 

من دیگه نمی خوام.......

 

همه فکرام رو می خوام چال کنم......

 

همه شو......

 

عادت ندارم تارکه دنیا بشم.......

 

دوست ندارم افسرده باشم.......

 

خندیدن و دوست دارم......

 

نمی خوام مثله خیلی های دیگه از آدما متنفر بشم.....

 

بقیه تقصیر ندارن.....

 

فقط مقصر خودمم ....

 

خودم!!!

 

نشنیدین چی گفتم...؟

 

میخوام چالتون کنم......!!!

 

 

 

خودم خوب میدونم که نمیشه.......!

 

 

        ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

بعد آن دیوانگی ها ای دریغ

 

باورم ناید که عاقل گشته ام

 

کوئیا او مرده در من که این چنین

 

خسته و خاموش و باطل گشته ام!

 

 

     ~~~~~~~~~~

 

هر دم از آئینه میپرسم ملول

 

چیستم دیگر ،به چشمت چیستم؟

 

لیک در آئینه می بینم که، وای

 

سایه ای هم زانچه بودم نیستم

 

خسته و خاموش و باطل گشته ام

 

 

Image hosting by TinyPic

 

 

 

بی خیال!

 

بی خیال ....................................>>>>بی خیال!!!!




نوشته شده توسط صبـا در دوشنبه نهم مرداد 1385 و ساعت 1:32

لينک ثابت ||

ماشینیاش بیان!!!

 

سلام.....

 

شنيدين؟ خبرووو؟

 

 ميگن مي خواد کپني بشه.....اه بابا بنزين و ميگم

 

ديگه...!!

 

يعني از اين به بعد نيم ليتر بنزين ميدن بهت....البته

 

اشانتيون دو تا خرم ميدن ببندي جلو ماشينت.....

 

اين مطلبه مرتضي اس.....بخونينش....

 

بنزين:

 

آگه کوپني بشه من يکي که از خماري ويراژ و سبقت از راست و


 بوق زدن و يه تيک آف آتيشي به ماشين پليسي که اونور


خيابونه که عمرا بتونه باهات کاري داشته باشه و صد تا کار


باحاله ديگه مي ميرمممممممممممممم.


مي گن که بنزين تو ايران هدر ميره ، واقعا اين جوريه؟

 

(نه بابا داستانه)

 


تا حالا فکر کرديد اين همه که از مصرف بي رويه حرف زده ميشه

 

و فلان و بهمان... 

 


چرا هيچ راه حلي براش پيشنهاد نمي شه،شايد ميشه ولي

 

گوش شنوا نداريم،شايد کسايي هستن که راه حل هاي خوبي

 

ارايه ميدن ولي چون باب ميل بعضي از ماها که يه نون خشکي

 

از طرف ....



داريم توجهي نمي شه.

 


بابا طرف به زور يه پيکان 54 زرد قناري گرفته(چه شيکه)


با روزي 40 ليتر مصرف يه نوني در مياره ميذاره تو سفره زن و

 

 هشت تا بچه اش،(مگه جوجه کشیه؟؟!!)

 

 حالا ما بيام بنزين اين ماشين و ازش بگيريم چي ميشه؟!!!


  (هيچي نميشه خدا بده برکت ،)


 نميدونيد که اين پيکان هاي دوره طاغوطی(خدا به زمين گرم

 

 بزنه!)

 


با گازوييل همچين کار مي کنن که انگار بنزين سوپر ريختي تو


باکش.


ميره و يه باک گازوييل با يه مکمل که همون سه چهار ليتربنزين


سهميشه رو با هم قاطي مي کنه و د برو که رفتيم، حالا

 

گازوييل سهميه بشه بازم مشکلي نيست که از اين پيک نيکي

 

ها که حتما داريد و ديديد مياره و با يه کم دست کاري پيکان رو

 

 گاز سوز مي کنه و با  يه پيک نيکي سه روز مسافر کشي

 

مي کنه.

 


حالا اين جاشو که نگفتم من خودم يه طرح دارم واسه مشکل

 

سوخت ولي نمي گم که فردا بريد ماشين هاتونو ، اون کاري

 

باهاش بکنيد که اون حرفي پشت سر من بزنن و اون کاري با

 

پمپ بنزيني ها بکنن و در همهشونو گل بگيرن.

 


نه نمي شه نمي گم ، اقتصاد کمپلت مي خوابه.

(نه که نخوابيده!)

 

بي خيال ما شيد، فردا تو بوق مي کنيد و اون وقت ما هم ميريم

 

 فرارمغزها ميشيم!!!
 

 


ديديد حالا شما هايي که ميريد پژو خانوم و پرايد ماست!(يعني

 

 چي؟)

 

 و از اين پيکاناي در غلاف پژو ... مي خريد، حالا ببينيد طرح بنزين

 

 به ضرر کي تموم ميشه.

 

نگفتم اون پيکان 48 بدون رنگ رو نگه دار......

 

Image hosting by TinyPic

 

  ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

RD:

 

حرف از ماشين افتاد،گفتم يه حالي به ماشين خودم بدم.

 

آره عزيزم بعد از سالها سختي و ممارست و و از اين حرفا يه

 

 آردي نصيب منه فلک زده شد.

روز سوم خرداد سال هشتادوسه بود که تلفنم زنگ خورد و يه

 

 صداي آرام و متين و سنگين از پشت گوشي گفت:


سلام از ايران خودرو مزاحم

 شدم


 ، ماشين شما رسيده آگه فرصت کرديد بيايد تحويل بگيريد،منو

 

 نگو ازفرط خوشحالي سکته رو زدم... 
 


تازه داشتم آماده مي شدم که راه بيوفتم

 

دوباره تلفن زنگ زد و بازم يه صداي متين گفت حالام نيومديد

 

اشکالي نداره ها ، هر وقت خواستيد بيايد


 .من هم گفتم باشه پس من يه مرخصي


رد بکنم(قانوني)بيام 

 

تا من رفتم که مرخصي رد کنم بازم تلفن زنگيد و


صداي متين با يه لحن محبت آميز فرياد زد که مرتيکه پاشو گم

 

 شو بيا اين


 قرازتو تحويل بگير وگرنه ميندازيمش تو جوب !!!


 من که سکته دوم رو زده بودم با سرعت خودم رو رسوندم به در

 

 شرکت


 ايران خودرو و رفتم تو...چشتون روز بد نبينه با صد تا خواهش و

 

 تمنا و


 شيريني و شکلات ما اين ماشين رو گرفتيم...

 

~!!!!!!!!~

 

الان دو سال از اون ماجرا مي گذره و من با ماشينم قصه


 ها دارم که بچه ها مي گن قصه هاي من و آرديم.

 

حالا

 

 سر فرصت بلاهايي که سرم اومده رو براتون دونه به

 


دونه تعريف مي کنم...

 

Image hosting by TinyPic

 


 




نوشته شده توسط صبـا در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 21:10

لينک ثابت ||

دیگه خستم!!!

سلام بازم سلام .......

 

براتون دو تا مطلب اوردم که تو هیچ کدومش هیچ

 

فعالیتی نکردم و هیچ زحمتی نکشیدم......(هلو برو تو گلو)

 

اولیش ماله دوست خوووبم  سارا (سوسک کوچولو )و دومیش

 

ماله مرتضی جووووون.......

 
    ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
سلام....امروز امدم يه داستان بگم .......
 
 
داستان يه نفر يه دوست يکي که......!!!
 
 
چشماشو باز ميکنه و شروع ميکنه به گريه کردن...
 
 
چون پا توي دنيايه بي رحمي گذاشته بود
 
 
 دنيايي که توش نميشه به هيچ کس اعتماد کرد
 
 
دنيايي که کم کم داره سياهه سياه ميشه
 
 
 دنيايي که.....
 
 
 
 
آره  آدم قصه ي ما تو همين دنيا بزرگ و بزرگ تر شد..
 
 
 
تا اينکه فهميد براي اينکه بتوني تو اين دنيا زنده باشي و
 
 
 زندگي کني بايد بي خيال شي
 
 
بي خياله خيلي چيزااا
 
 
يه کم که گذشت......
 
 
فهميد بيخيال بودن کافي نيست.....
 
 
بايد خنديد....به دنيا....
 
 
به همه ي اون چيزايي که بايد بي خيالشون ميشد.....
 
 
 ميدونين به نظر من اون خيلي خوشبخته
 
 
اما خودش قبول نداره....
 
 
آخه کم تر آدمي مي تونه هم بي خيال بشه
 
 
و هم بخنده....
 
 
ميدونين اون يه فرشته بود ....
 
 
آخه از دست کسي ناراحت نمي شد
 
 
اگرم ميشد اون قدر خوب بود که به روي خودش
 
 
 نمي اورد
 
 
آخه معصوم  تر از اون تو دنيا نبود اخه...
 
 
اما اون ديگه رفته..
 
 
اونم داره قلبش از سنگ ميشه....
 
 
فکر کنم اونم کم اورده اون هم....
 
 
اون هم فراموش کرده کي بوده
 
 
فراموش کرده که.....
 
 
آخه چرا چرا فقط تو داستان هاس که آدم هاي خوب
 
 پيروز ميشن.....
 
چرا آدم ها نمي تونن تا آخرش خوب بمونن؟
 
 
چرا.....؟؟
 
 
نوشته شده توسط سارا(سوسک کوچولو)
 
Image hosting by TinyPic  
 
                ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کسی مانند من تنها نماند 
                     
  به راه زندگانی وا نماند
 
             ~~~~
 
خدا را،درقفای کاروان ها
 
 
غریبی در بیابان جا نماند 
 
 
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
 
 

 

بخونین شاید آدم شدیم؟؟؟

 

البته ما که عمرا گول بخوریم آدم شیم......

 

نه؟؟؟؟؟؟؟

 

مخابرات:مالیات وراجی ....

 

آره دیگه وقتی از صبح خروس خون تا بازم
 
 
خروس خون(صبح فرداش!)می شینی و دانلود می کنی و چت
 
 
 می کنی و تو سایت های ... گردش علمی می کنی(مشترک
 
 
گرامی ورود به این سایت به تعطیلات رفته است!)
 
 
حالا وقتی که کارت 300 ساعتت تموم میشه میگی بابا این
 
 
شرکتهای اینترنتی از وقت کارتا کم می کنن و هزار تا حرف و
 
 
سخن که پشت سرشون در نمی یاری...
 
 
تازه یادت می افته که وای به دوستام تو چت یادم رفت بگم که
 
 
رنگ و مد لباس تازم چیه و گوشی رو بر می داری و وای وای
 
 
وای یه هف هش ده ساعتی حرف می زنی و وقتی قطع
 
 
 می کنی که وقت خواب شده و دیگه جون نداری گوشی رو نگه
 
 
داری!!!!...
 
 
وقتی که فیش هوار تومنی تلفن اومد دیگه دیگه ...(این سر
 
 
من اومده)
 
 
 
 اومده دیگه کاریش نمی تونی بکنی ... چشت در بیاد اینقدر با
 
 
تلفن ور نرو...
 
 
بابا تلفن رو گذاشتن حال و احوال دوستا و آشنا ها رو بپرسی،
 
 
 
تلفن رو گذاشتن وقتی کار فوری داری باهاش یکی دو دیقه حرف
 
 بزنی،
 
 
 
تلفن رو گذاشتن که بری تو نت ، ایمیلت رو چک کنی و تو یاهو
 
 
جواب
 
 
آفها رو بدی و بعدش دی سی بشی و ...
 
 
نتیجه ای که گرفتیم از این همه صحبت و نصیحت اینه که :
 
 
آدمه حسابی چقدر وقت گذاشتی چرت پرت های منو بخونی