|
سلام ..................
اينو يه جايي خوندم ....خيلي خوشم اومد!! 
آقا پسرا لطفا پرو نشن ...
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه سرت داد زدن آروم گريه کن. 
اگه بهت زور گفتن حتما قبول کن.
اگه بهت توهين شد ساکت بمون. چرا؟
چون دختري!
چون به خاطر احساستي بودنت نياز به بغض و گريه داري. 
چون به خاطر ضعيف بودنت نياز داري که يه زورگو بالاي سرت باشه. 
چون تو محکومي به مطيع و آروم و معصوم بودن. 
پس همه دارن احتياجات تو رو برآورده مي کنن! همه دارن بهت
لطف مي کنن! 
اما فاجعه اينجاس که گاهي اين ميون بعضي از خانوماي واقعا
محترم هم مي خوان به نيازهات جواب بدن و برات زن بودن رو جا
بندازن.
و واي به حالت اگه فقط يه کم با اونا توي بعضي مسائل مخالف
باشي.....
~~~~~~~~~~~~~~~~~~
توي تاکسي نشستي.
سمت چپ يه خانوم چاق چادري نشسته. 
پاهاشو طوري گذاشته که نمي توني خودتو به سمت چپ
بکشي.
سمت راست يه پسر مي شينه که از همون لحظه ي اول زن
بودنت رو بهت ياداوري مي کنه.
چطوري؟
اينجوري که هي خودشو مرتب بهت نزديک مي کنه و تو بايد
خودتو اونطرف بکشي.
انقدر ادامه پيدا مي کنه که ديگه جايي نمي مونه.
نفست رو حبس مي کني شايد با اين کار کوچيکتر شي و جاي
کمتري بگيري حالا بايد گرماي چندش آورش رو تحمل کني و
صدات هم در نياد. چرا؟
چون دختر بايد حيا داشته باشه.
و اعتراض تو به همه اعلام مي کنه که دارن به حقوقت تعرض
مي کنن.
واي!چطور مي توني بذاري ديگران اينو بفهمن؟! 
مگه تو حيا نداري؟! 
توي ذهنت ۲ تا راه رو بررسي مي کني.
يا بايد پياده شي يا خودتو بيشتر جمع کني.
اگه پيداه شي ديگه معلوم نيست کي برسي تازه توي اين
سرما و مه ممکنه گير يکي بدتر ازاون بيوفتي.
پس خفه مي شي و بيشتر مي چسبي به زنه.
ماشين به ميدون مي رسه. خانوم محترم همچين خودشو روت
ميندازه که فکر مي کني متوجه ي موقعيتت نيست. 
واسه ي همين با التماس نگاش مي کني به اميد اينکه بفهمه و
بهت کمک کنه. 
ولي انچنان نگاهي بهت ميندازه که ازخودت خجالت مي کشي.
چرا؟ چون از نظر اون تو يه مفسد تمام عياري!
تو آرايش داري. مانتوت کوتاه يا تنگه موهات پيداس.
کلا سر و وضعي داري که از نظر اون خودت مي خواي که از بغل
يه پسر بپري بغل اون يکي.
نه! تو حتي محتاج ترحم هم نيستي!
به فکر نجات خودت ميوفتي. به پسره که ديگه داره مياد توي دلت
نگاه مي کني.
اصلا به روي خودش نمياره. اما کم کم عقب نشيني مي کنه و
خودشو مي کشه کنار.
يه نفس راحت مي کشي و دست به دامن خدا ميشي:
خدايا چرا اين مسير انقدر طولاني شد؟ 
خدايا ببخش که فلان کار رو انجام دادم.
ديگه تنبيه من بسه.
ديگه انجامش نمي دم.
خدايا خواهش مي کنم.
خدايا اين پول رو ميندازم توي صندوق صدقات تو فقط يه کاري کن
که زودتر تمون شه.
خدايا....... 
يهو از جا مي پري.
آقا مي خواد از توي جيب عقب شلوارش پول در بياره اين وسط
يه لطفي هم يه تو ميکنه. 
نگاش مي کني و سعي مي کني در کمال سکوت و در حالي که
حياي دخترونه! رو حفظ مي کني بهش بفهموني که اون
منحوس ترين موجوديه که تا به حال ديدي.
آقا چيکار مي کني؟ 
اينبار يه لبخند تحويلت مي ده!
حالا کاملا احساس يه سوسک رو درک مي کني وقتي زير پا له
مي شه. 
به وجودت داره توهين مي شه. 
به حقوقت داره تجاوز مي شه.
انسانيتت به تمسخر گرفته مي شه.
غرورت داره محو مي شه
تجاوز حتما اين نيست که ببرنت توي يه خونه و هر بلايي
خواستن سرت بيارن و بعد تبديل بشي به يه زن بدون حق
زندگي و زن بودن.
اينم يه تجاوزه. 
علني و آشکارا و در ملا عام! 
روزي هزار بار توي تاکسي و خيابون بهت تجاوز مي کنن.
به احساساتت.
به شعورت 
به عاطفه ات
به غرورت 
به معصوميتت 
به اعتقاداتت 
وبه دختر بودنت.
پسره دوباره از فکر درت مياره. 
با آرنج به پهلوت مي زنه.
نمي شه گفت مي زنه در واقع نوازشت مي کنه.
چي فکر مي کنه؟ که دوست داري؟ که خوشت مياد؟
نه .مي دونه که اينجوري نيست.
از رفتار تو وچندين دختر قبلي خوب اينو فهميده.
پس مي فهمي که در کمال آرامش داره جلوي چشم همه
توهين و تجاوز به روح تو رو انجام ميده. 
و تو ميون اونهمه آدم راه نجات وپناهي نداري! 
ديگه جونت به لبت مي رسه.
توي چشماش نگاه مي کني و مي گي درست بشين. 
و در جا پشيمون مي شي.
راننده از توي آينه خريدارانه نگاهت ميکنه. ۲
تا پسر جلويي پچ پچ کنان مي خندن و اون ميون مي شنوي که
يکيشون مي گه صد بار گفتم يه ماشين بگير که صندلي عقبش
خالي باشه.... 
و از اونطرف خانوم محترم آهسته ميگه اگه بدت ميومد که خودتو
واسش درست نمي کردي!!!!
حس ميکني دنيا دور سرت مي چرخه. 
احساس خفگي و لرزيدني که نمي دوني از سرماي بيرونه يا
توهين به مرز جنون مي رسوننت.
تمام نيروت رو جمع ميکني و مي گي : پياده مي شم آقا.
پسره وقتي مي خواد پياده شه انقدر مياد عقب که تک تک
اعضاي بدنت رو حس مي کنه.
ديگه کنترلت رو از دست مي دي.
هولش مي دي جلو : کثافت.
جلويي ها مي خندن. زنه يه چيزي حواله ات ميکنه شايد همون
کلمه رو.
و پسره با چندش آورترين صدايي که تا حالا شنديدي مي گه:
جــــــــــــــــــــــــون!
برمي گردي. دلت مي خواد بزني توي دهنش. 
ولي سوار مي شه و ميره. 
مي ره و تو مي موني.
توي اون هواي سرد و تاريک توي اون مه.
تو مي موني و احساسات سر کوب شدت.
تو مي موني و ضعف راه رفتنت. 
تو مي موني اعتقادات تمسخر شده ات . 
تو مي موني و دوراهي هات يا بدتر از اون گمراهي هات.
اگه از يه روسري صورتي خوشت بياد مشکل داري؟
اگه فقط آرايش رو به صرف زن بودن و نيازي که توي وجودته
دوست داشته باشي خرابي؟
اگه همه جا با بابات يا داداشت يا يه مرد ديگه همراهت نباشن و خودت
با ماشين مسافرکشي بياي و بري
تو کسي هستي که واسه ي عرضه کردن خودت اومدي و منتظري که
هر کسي روت يه قيمتي بذاره؟
اگه از يه زن بخواي حالا که احساس بي پناهي مي کني حاميت باشه
بايد به خاطر تفاوت ظاهريتون خودش تو رو محکوم کنه؟ 
توي کدوم دين و مذهب اين اومده؟
حالا ديگه تو مي موني و ترديد هات 
به دين 
به مذهب
به جامعه
به آدماش.
به آدما که مي رسي تو مي موني و هيولاي نفرت.
نفرت از زنهايي که خدا و رسولش مي گن اسلام دين نيت و اونا
مي گن دين چادر!
تو مي موني و نفرت از مردا. 
تو مي موني و .... نفرت از خودت .............
امروز کلي توي سرما منتظر دوستم وايسادم.
وقتي اومد روي صورتش جاي اشکايي بود که يخ زده بود.
اين اتفاقا اولين بار نيست که ميوفته.
اما ايکاش پسرايي که اين کارا رو مي کنن مي فهميدن که
چه تاثري توي زندگي ديگران مي ذارن.
يا حداقل اگه بعضيا بيمارن اونايي که نيستن جلوي اينجور موضوعات
رو بگيرن.
چرا بايد چندين روز به دختر خراب شه و رفتار عصبيش زندگي
خونواده و نزديکانش رو هم به هم بريزه؟
به خاطر اين بعضي ها فکر مي کنن اين موضوع خنده داره يا سرگرم
کنندس؟
اينو فقط واسه ي پسرا ننوشتم
کاش دخترا هم بفهمن گاهي اوقات بايد از حقوقشون دفاع کنن
حتي اگه به قيمت حرفه ناجور يه آدم نفهم باشه.
حداقلش اينه که خودشون آرومتر مي شن.
حداقلش اينه که مي دونن اگه بهشون توهيني شده اونام در
حد توانشون سعي کردن از شخصيتشون دفاع کنن.
با سکوت هيچوقت هيچي درست نمي شه....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
يه شب تو زمستون
صداي آقا پيچيد توپيد به توي دالون
آي دختره ورپريده
بدو مادرت باز زايئده
ديدم صداش ناراحته
گفتم آقا باز دختره؟
خنديد و گفت : آره بابا باز دختره
رفتم پيشش نگاهي کردم به جيبش چشم روشني خبر نبود
آقام به حال خود نبود
گفتم :آقا دختر بده ؟ داد زد و گفت :دختر بده؟
دختر همه اش تو دست و پاي آدمه نه کاري از پيش مي بره
نه زندگي پيش ميبره
نه گاو ميشه براي من شخم بزنه زمينه من نه رعيت ارباب ميشه
مزدش برام يک سيخ چلو کباب مي شه
دختر فقط غر ميزنه دور از جونت فقط زر ميزنه
تا وقتي توي قنداقه يک دم فقط شير مي خوره آب پس ميده
ماده فقط گاوش خوبه
علف بيش شير بت ميده
گفتم با هزار گلايه آقا حالا که دختره اسمش چي باشه بهتره؟
اسمش باشه همين بس يا بگذاريد دختر بس
گفتم :تو رو به زهرا اسمش باشه ثريا؟
فرياد کشيد با دعوا چي؟ بذارم ثريا
تا اون ننه ات از فردا هي دختر بندازه تا سيارهام بسازه
اسمش همينه و بس اسمش ميشه دختر بس
گفتم آقا مي اي بريم پيشه ننه
با ناله گفت: اي آقا جون برم بگم که چند منه؟
گفتم ننه ناراحته خنديد و گفت : ناراحتيش فقط ماله يک ساعته
از فردا باز لپاش برات گل ميندازه
غصه نخور ذات زن ها حقه بازه
گفتم آقا بي انصافي بدون حد و اندازه
فرياد کشيد: بي انصا في از اون که دختر برام پس مي اندازه
رفتم يواش پيش ننه هر چي بگو ازش کمه
چشماش نگو کاسه خون ميکند لپا شو با نا خن
دلم يهو ريخت رو زمين گفتم ننه ناراحتين؟
پرسيد يواش آقات چطور ناراحته؟
گفتم : که اي بگي نگي بي طاقته
گفتم : ننه دختر بده؟
خنديد و گفت : دختر از مردمه ننه
دختر بايست يه روز شو هر کنه بچه اشو خشک و تر کنه
بايست شو هر داري کنه يک عمر عزا داري کنه
کي گفته دختر بده دختر از مردمه ننه
دلم به حال ننه ام سو خت از خودم بيزار شدم
دختر بودم پيشه خودم خار شدم
نگا کردم به بچه بچه نگو تربچه
خوشگل و ناز نازي با دما غش کردم بازي
چشماش هنوز بسته بود حتما اونم خسته بود
از همه بي مهري از دنياي اين شکلي
رفتم با غم تو ايوون
خدا رو فرياد زدم آه اي خداي سنگدل ما دختريم يا مشکل
چرا تو بين بنده هات اين همه فرق گذاشتي
چرا پسر عزيزه اما دختر تکراري
اصلا حالا که ديدي دختر جايي نداره چرا دادي به ما ها اين دختره
بيچاره
اي کاش از اون اول ها ما رو تو گور مي کردند
اي کاش که مثل قديم ها زنده به گور مي کردند
مگر ما دختر ها جه کرديم به جون آقامون
که از سره صبح تا شب مي کوبن تو سرامون
از صبح تا شب تو تاريکي توي دالون نون ميپزم کي گفت يه بار
بسم الله
ظهر تا شب چنگ ميزنم فرش مي بافم کي گفت يه بار
ماشاء الله
غروب که شد شام مي پزم ، شام مي ارم کي گفت يه بار
ايو الله
عزيز يه حرف هايي ميگفت به راست نمي گرفتيم
عززيز خوب حرف هايي ميزد ما درس نمي گرفتيم
ميگفت که دخترون فقط لباس و کفنشون سفيده
بختشون يک سر سياست و بي سپيده
ميگفت از ما بهترون بستن بخت ما دخترون
يا اين که ما کالا ييم و مي دن ما رو به ديگرون
خلاصه دلم گرفته
خودت يه روزگاري دل ننه آقامو به داشتنم کن راضي
گذشت از اون ماجرا چند روز بعد از اون دعا
ننه ام منو کرد صدا
هي به دور من چرخ زد هي با خود گفت و حرف زد
گفتم :ننه ؟چه خبره؟گفت: دختر بد خوش قدمه خواستگارت پشت دره
گفتم که گيسام و بکنه مگه نگفتي شوهر بده
ننه گفت با خنده حالا خوبه يا که بده شانسه بگيرش که نپره
اقبال برات رسيده نميشي يه وقت ترشيده اون هم تو اين
روزها که دختر مثل جن شده و پسرم مثل بسم الله
دوماد پسر حاج عباسه خوش رو و خوش لباسه
دختر تو ده فراوون تو رو مي خواسته حالا برو به مطبخ خيالتم باشه
تخت
تا گفتم دختر کجايي يه سيني بردار بيار با ? استکان چايي
يهو صداي در آمد از لاي در ديدم که يه پيرمرد تو اومد
تا ننه فرياد کشيد که دخترم کجايي يهو همه چيز يادم رفت
اي واي خاک عالم کو استکان کو چايي؟
ننه ام گفت با صرافت اين دخترم، جهازشم نجابت
نجيب و بي نيازه فقط داره يه خواسته
شير بها و مهريه باشه به حد لازم
يهو تو جام وا رفتم دستبوسه اقام رفتم
گفتم به گريه و زاري منو تنها نزاري!
اين يارو از خودتم پير تره ندي منو با خودش ببره!
اما آقام گوش نکرد منو همراه اون از خونه به در کرد
پام که رسيد به خونه حاج رسول تازه فهميدم که يه هوو دارم به اسم
آبجي بتول
قوز حاج رسول کم نبود اينم قوزه بالا قوز
کاش خاله سوسکه بودم بازم به موش لحاف دوز
از صبح تا شب کارم زاري شده بود ناله و نفرين شده بود
دعا و آمين شده بود
اما حاج رسول زرنگ بود دم به تله نمي داد
از سر صبح تا شب دم به دل من نميداد
اما هنوز يه سال و يه ماه نگذشته حاج رسول از گريه من شده بود
خسته
آبجي بتولم اين وسط بل گرفت
مثل اسپند رو آتيش گر گرفت
هر روز کارمون دعوا يا پخت نذر و حلوا
نذر هر کجا بگيره اون يکي زود بميره
تا اين که من مادر شدم صاحب يه پسر شدم
براي رفع مشکل نذر کردم و اسمش و گذاشتم محسن
از اونجا که آقاي من عاشق پسر بود گفتم تا تنور داغه
خميرو بايد چسبوند
گفتم يه روز به شوهر براي ننه ام دلواپسم
گفت: با غرور زن مني مال مني فقط تو خونه مني
گفتم با خودم: آقام ميگفت به موقع شوهر با مرام کمه
ديدي ديدي دختر خانم که حرف حق ماله آقاي آدمه
گفتم يواش با ناز و تب که حاج رسول راضي شو و نکن غضب
فرياد کشيد : آي ضعيفه آروم بگير اين قدر نکن منو دلگير
کي دو ساله جون ميکنه نون مياره آب مياره
اون کيه که واسه تو کاکل زري ات چوب ميشکنه پول مياره
گفتم با غضب اي بي نسب ننه و آقام پونزده ساله منو به دندون
کشيدند
نونم دادند به جاي آب دوغم دادند
ميکشيدند تو اون سال ها منت هيچ چيزم نبود حالا برام سر ميکشي رو
تو ميکني کبود؟
يهو اخماش تو هم رفت نگاش به جنگ من رفت
بقچه مو بست به سر عت بچه مو داد به دستم
گفت برو گمشو بيرون بي خود به تو دلبستم
گفت برو اي بيچاره هر چيز يه قدري داره
دختر اصغر کاه کش چه شاني به من داره
گفتم که بي مرامي نبيني جز سيا هي
گفت آره بي مرامم برو که زن نخواهم
انداختم ، از خونه بيرون شدم با طفلکم حيرون و ويرون شدم
نه ترسيدم نه موندم يه آيتالکرسي خوندم
گفتم يا علي مدد ميرم که برم به مقصد
دو سه روزي طول کشيد تا چشمام ده و بديد
تا رسيدم به خونه دلم گرفت هي بونه
نکنه آقام دعوا کنه نکنه جيغ و هوار کنه
نکنه منو برگردونند از اين هم منو برونند
گفتم که بد بد آرد در مي زنم هر چه پيش آيد خوش آيد
تا در زدم آقام درو روم باز کرد
منو که ديد خودشو تو بغلم رها کرد
گفتم آقا ناراحتي غصه داري ننه کجاست؟
گفت دخترم عزاداري ننه ات الان پيش خداست
يهو پاهام سست شدند نگاهم افسرده شد
بچه رو دادم به آقا تنم رو فرش ولو شد
چشمامو که باز کردم آقام بالا سرم بود
نگاهش خسته بود دستش روي سرم بود
گفم آقا پسر من برلي تو يادته دلت پسر مي خواست
تحفه من براي تو اشک از چشماش جاري شد
نگاهش مهتابي شد
گفت آقا جون نمک نپاش به زخم من مي خواهم که فرياد بزنم
عشق من و دختر من دلم پوسيد تو اين خونه هي ميگرفت تو رو بونه
اما حالا که اين جايي نفستم مقدسه اينو بدون که آقات
همه کارهاش بدون قصد و غرضه
گفتم آقا انگار ميگي دوستم داري؟
گفت: معلومه سربه سرم ميزارس؟
گفتم اما شوهر من محکم زده بر سر من برام شده يه اهرمن
حتي اگر رگ بزنن از گردنم هر روز و شب آدم بيارند عقبم
پاي بازگشت ندارم
با خنده گفت بخواي بري ديگه خودم نمي زارم
گفتم:آقا بچه مو به تو ميسپارم حس ميکنم جون ندارم
گفت:اي آقا خسته شدي از راه دور کوفته شدي
گفتم:آقا خوابم مياد اجازه هست که بخوابم
گفت:بخواب اي عروسک من ديگه هيچ کس رو جز تو ندارم!!!
!!!!٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬!!!!!!٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬!!!!!!
این شعرو از یه کتاب برداشتم >>>> من دختر نیستم!( پگاه بختیاری)
میدونین اون متن اول خوب قبول دارم!
این روزها گاهی آدم به خودشم شک می کنه
اما خوب این شعر ......
دوره ی این چیزا تموم شده.....
این حرف ها ماله زمانه سر بازیه هیتلره......
الان دوره ی شماره و چت و اینترنت و ....
هزار کوفت و بدبختیه دیگس....
نمی دونم آقا پسرها از این کاراشون چه لذتی می برن؟
البته همشم تقصیره اونا نیس
درسته که بعضی از دخترام خودشون تنشون می خاره...
اما به هر حال
خیره سرمون تو مملکت امام زمانی زندگی می کنیم
خدا آخر عاقبته هممون و به خیر کنه

داییم هنوز حالش بده................... 
نوشته شده توسط صبـا در پنجشنبه نهم شهریور 1385 و ساعت 12:24
لينک ثابت
||
|